![]() |
![]() |
|
| درباره علی ... |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 دی1388ساعت 15 توسط علی |
|
|
آجرک الله یا صاحب الزمان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 دی1388ساعت 23 توسط علی |
|
|
سوزیانا تو وبلاگش نوشته : راستش ما خيلي تو وبلاگا سركشي مي كنيم و از اونجايي كه خوره خوندن داريم و هركتاب ، سايت يا وبی رو كه ببينيم تا تهش مي خونيم و غیره تازگیها به یه اشکالی برخوردیم و اونم اینه که نمی دونیم چرا اینقدر وبلاگهای عجیب و غریب زیاد شده ماشاءاله... حالا صاحبای این وبلاگا از ما نرنجن بخوان کله ما رو بکنن ولی خداوکیلی شما هم به اسم این وبها توجه کنین : يه دسته وبلاگ ديگه هم هستن....: آدم بازشون كه مي كنه ياد شيرخوارگاه و بهزيستي و مهد و آمادگي و اينا مي افته: يه نوزاد از سقف وبلاگ آويزونه كه حتما هم بايد لخت باشه و طاس با يه هيكل تپل و شكمي كه از زور چاقي و چربي چند تا چين خورده. گذاشتنش تو قابلمه ماكاروني -مثلا خيلي با نمك شده -و يا با سر رفته تو هندونه.... واقعا تحت تاثير قرار گرفتم. از اول وبلاگ ، مادر گرامي داره با جنينش صحبت مي كنه: چطوري موش مامان ، گربه بابا؟ دو روز ديگه مونده تا تو به دنيا بياي ... سه روزه كه تو شكمم گير كردي و بيرون نمي ياي.... ديشب بهم لگد زدي ، باباتو گاز گرفتي.... خانوما به دل نگيرن ولي چند تا مرد رو سراغ دارين كه از اين وبلاگها داشته باشن؟اين گل منگلي بازيها فقط كار خانوماست.... يه سري وبلاگ رو وارد مي شي ولي من فكرمي كنم هدف از نوشتن يه وبلاگ خيلي محترم تر و با ارزشتر از يه دست نوشته معمولي و عادي روزمره است كه وقتي از سر به تهش مي رسي چيزي بهت اضافه نشده بايد اذعان كنم وبلاگ هاي خيلي زيادي رو ديدم كه نويسنده محترمش صرفا خاطرات روزمرشو نوشته ولي به قدري زيبا ،روون ، سنگين و با طنزي قوي و شيرين و نگاهي دقيق و موشكافانه به مسائل دوروبرش قلم زده و در قالبي ظريف نظرات شخصي خودش رو هم بيان كرده كه آدم واقعا لذت مي بره.... اما بعضي هاي ديگه هم كه فقط ازجملات عاشقونه واسه عشق از دست رفته ، كلمات ركيك به جاي جوك و لطيفه، عكس از اين رپر هاي جديد و تصوير يه پروانه شعله ور توي شمع و طناب دار و خودكشي و .... اينا استفاده كردن يه خورده دافعه ايجاد مي كنن... نه؟ . من هم در همین راستا لازم به اطلاع رسانی دانستم که : |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 دی1388ساعت 11 توسط علی |
|
|
پ .ن . ۱ : آیت الله سیستانی مرجع تقلید شیعیان جهان با ارسال اطلاعیه درگذشت آیت الله منتظری را به فرزند ایشان تسلیت گفت:
پ . ن . ۲ : پيام تسلیت آيتالله مظاهري : پ . ن . ۳ :پيام تسليت علامه فضلالله : پ . ن . ۴ : يک تسليت دولتي : پ . ن . ۵ : لغو مراسم ختم سوم وهفتم آیت الله منتظری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 دی1388ساعت 11 توسط علی |
|
|
بیا بنویسیم رو درخت رو پر پرنده رو ابرا... خوب چه کاریه ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت 2 توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 1 توسط علی |
|
|
دود... چایی... مهستی... خسته از بودن بدون بود خسته از زنده بودن بدون زندگی کردن به یاد همه کسانی که بودند و نیستند عجب ابری تو این اتاق جمع شده ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آذر1388ساعت 9 توسط علی |
|
|
با وبلاگ جدیدی آشنا شدم که اشعار جالبی داشت شعر زیر به دلم نشست. پیشنهاد می کنم شما هم از وبلاگ تو را من چشم در راهم بازدید کنید
مرا بازيچه ی خود ساخت، چون موسي كه دريا را خيانت قصه تلخي است، اما از كه مي نالم نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم
خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 11 توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 15 توسط علی |
|
|
ترم دوم بودیم من سال اول دانشگاه خوابگاه بودم. اون روز به مناسبت (...) یکی از دوستان شیرینی گرفته بود. خوابگاه سال اولی بود که افتتاح شده بود و هنوز همه اتاق ها یخچال نداشتند. ما با اتاق روبرویی خیلی متچ بودیم . هر شب بچه های 138 میومدن تو اتاق ما و... خلاصه خیلی جور بودیم. جعبه شیرینی رو گذاشتن تو یخچال اتاق ما تا شب که از کلاس برگشتیم همه با هم... عصر که من و علیرضا کلاسمون زودتر تموم شده بود اومدیم خوابگاه . با همکاری همدیگه رفتیم سراغ یخچال و شیرینی ها رو بیرون آوردیم. لایه بالایی شیرینی های نصف جعبه رو با احتیاط زیاد برداشتیم. فلفل قرمز رو از رو یخچال برداشتیم و خامه های وسط شیرینی رو با ملایمت با قاشق فشار دادیم و به جاش تو هر کدوم دوتا قاشق مربا خوری فلفلی ریختیم که 1 قاشقش تو 1 قابلمه ماکارونی می سوزوند ! خیلی آروم لایه اولی رو گذاشتیم سر جاش . اگر از روی در جعبه علامت نزاشته بودیم . خودمونم متوجه نمی شدیم کدوم طرف جعبه دستکاری شده ساعت 8 شب بچه ها با سرویس برگشتن. یادم نمیره... مهران بیچاره که ورزش هم داشت رفت حمام دوش بگیره و قول گرفت تا برنگشته همه شیرینیا رو نخوریم ! به بقیه بچه های اتاق اطلاع رسانی کرده بودیم. یکی دوربین برداشته بود و فیلم می گرفت و تعریف می کرد که دلیل خرید این شیرینی چی بوده. من پاشدم و شیرینی رو آوردم و از 138 تی ها شروع کردم. گفتم از گوشه جعبه مرتب بردارید تا دستمالی نشه ولی نخورید. می خوام یک مسابقه جالب بزارم ! خوب نمی خوام خاطره اول زیاد طولانی بشه... ولی شما به کسی نگید اون شب همه ما 142 یی هارو طبقه کردن ! ولی تا آخر ترم چندین بار غذاهامون از رو گاز آشپزخونه گم شد تو چایی هامون که تو آشپزخونه می زاشتیم دم بکشه .خاک و شن پیدا میشد تا شلوارامونو می پوشیدیم بریم دانشگاه توی جیبش تخم مرغ می ترکید و ... من چند بار زیر ملافه تشک و پتوم تخم مرغ می شکست و ... خلاصه اون شب مجبور شدیم تا صبح... منبع : www.labkhand.tk پ ن ۱ : |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 آذر1388ساعت 11 توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 آذر1388ساعت 14 توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 آذر1388ساعت 22 توسط علی |
|
|
واسه عید غدیر قراره خدا یک عیدی به تو بده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 آذر1388ساعت 12 توسط علی |
|
|
من رفته ... او رفته سهراب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 14 توسط علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 13 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| عکس نویسنده وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
دلشده سوزیانا کلاس گرافیک خلوتی برای لبخند کلبه زندگی آن سوی شب غریب اما قریب تو را من چشم در راهم |
|
RSS
|